هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

324

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

كه لباس او در دورهء خلافتش و پيش از آن ، از سه عدد پوشاك بيشتر نبود پيراهن ، شلوار ( مانند ) و بالاپوش پشمى كه ارزش آنها از يك دينار تجاوز نمىكرد . و بارها مىفرمود : آن قدر اين بالاپوش خود را وصله كرده‌ام كه ديگر از وصله كارش ، خجالت مىكشم و يكى به من گفت : چرا آن را دور نمىاندازى ؟ به او گفتم : از جلوى چشمم دور شو كه مشقت اكنونم راحت فردايم را در پى دارد . وصله كار بالاپوش او فرزندش امام حسن ( ع ) بود كه گاهى با چرم و گاهى ديگر با ليف ( خرما ) آن را وصله مىكرد . روزى شخصى به او گفت : اى امير المؤمنين اين لباست را عوض كن به او فرمود : كدام لباس براى پوشاندن عورت از اين بهتر است ؟ و يك بار ديگر در پاسخ كسى كه همين سخن را به او گفته بود گفت : اين لباس از آتش دوزخ دورترم مىدارد و بهتر آن است كه مسلمانان مرا در اين لباسم ، الگو قرار دهند . الغزالى در احياء العلوم مىگويد : على بن ابى طالب تا وقتى شمشيرش را نمىفروخت چيزى از بيت المال برداشت نمىكرد و او تنها يك پيراهن داشت كه به هنگام شستن آن ، پيراهن ديگرى نداشت كه در بر كند . يك بار فرمود : چه كسى اين شمشير را مىخرد سوگند به آنكه دانه را شكافته و مردمان را آفريده مدتهاست كه به آن ، هر گونه ناملايمى را از چهرهء رسول خدا زدوده‌ام و سوگند به خدا كه اگر قيمت يك پيراهن را داشتم آن را نمىفروختم . و روزى به اهل بصره فرمود : از من چه كينه‌اى بدل داريد حال آنكه پيراهنى كه پوشيده‌ام از بافته‌هاى خانه‌ام ( اهل خانه ) مىباشد . از امام محمد باقر ( ع ) نقل شده كه امير المؤمنين به اتفاق قنبر ( نوكر خود ) به بازار پارچه‌فروش‌ها شد و از فروشنده لباسى خواست تا دو عدد پيراهن به وى فروشد . فروشنده به او گفت : اى امير المؤمنين آنچه مىخواهى در اينجا يافت مىشود . وقتى امام مطمئن شد كه فروشنده او را شناخته است از بيم آنكه مبادا در قيمت ( به اين خاطر ) برايش تخفيف قائل شود ، رهايش كرد و به دكان ديگرى رفت و از پسرك فروشنده ، دو تا پيراهن خريد يكى را به سه درهم و ديگرى را به دو درهم . وقتى پدر آن پسرك رسيد و پسرك ماجراى خود با مشترى را برايش بازگفت و مشترى را وصف كرد مرد دو درهم برداشت و به دنبال آنها رفت و مىگفت فرزندم از خريد شما دو درهم سود برده است حال يكى از اين دو يا هر دو ( درهم ) را بگير . امام ( ع ) به او گفت تو با هر دو درهمت بازگرد پسرك تو با رضاى خاطر من پيراهنها را به من فروخت ، آنگاه پيراهنى را كه به سه درهم